![]() |
![]() |
|
| شخصی |
|
تمام این روزها باز حس دردناک تنهایی مرا که همیشه رسواتر از همه با آینه ی بی اعتنایی تو زل می زنم - آرام نگذاشت.
به سراب میزنم شاید سراب - سبرابم کند. اشکهای تو ........................ راستی برای چه می باری؟ گونه هایت تشنه ی نوازش من نیستند. چرا می باری؟ وقتی نه گرفته ای نه ابری........................ به آسمان چشمت ظلم بزرگی کردی. نگران نباش زمستان در راه است. تو نبار ..............با ابرهای زمستان بی وفاییت را جبران می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:13 توسط بیتا |
|
|
کجای این بازی خنده دار است نمی دانم؟
اما تو بخند. بخند و بگذار دنیایی که می گویندبه تو بخندد. هوایی ام نمی کند...........خنده هایت را می گویم. هوایی ام نمی کند. زمینگیر بد حادثه ای شده ام!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:15 توسط بیتا |
|
|
دیروز روز تولد من بود. بازم یه سال گذشت.به همین راحتی!!! بیشتر از این دلم نمیخواد چیزی بگم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:14 توسط بیتا |
|
|
مدام فرار می کنم از این طعم کشنده و تلخ!
آنقدر می خندم تا کسی مجال نکند پشت این نقاب زرد دنبال چیزی بگردد. زیاد مهم نیست... باور کن وقتی ندانی بهتر دوام می آوری. تو که گوشت به این حرفها بدهکار نیست. اینبار هم من حساب می کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:47 توسط بیتا |
|
|
گفتم زیاد مهم نیست اما...
تو چنان ساده می گذری از من و سخت می گیری غرورت را که مجالی برای این من از دست رفته نمی ماند! بگذر همچنان ساده از کنار من- گویی هیچ وقت نبوده ام. بین بودن و. نبودنی عجیب سردرگمم.....................باشم یا نباشم؟! حرف من این است. حرف من حکایت تلخ این روزهای طاقت فرساست. به استخوان می زند این درد کاری! تو چون شوالیه ای مست از غرور همچنان چشم به افق دوخته ای- ......... باور کن لشکر بغض من با یک اشاره در هم می شکند این همه فریاد!!! لازم نیست. به چه محکومم؟؟؟ به سکوت سرد سالهای قشنگی که زیر یک خروار غرور و بی مهری پوسید؟ به جنون ترس و وحشت روزهای بی حوصلگی؟ به تیرگی چشمهای خیره شد پشت پنجره ی بی پرده ی انتظار؟ به چه محکومم؟؟؟ حادثه ی بدی ست قهرمان!دست توانگر تو هم عاجز است!تو فقط مال قصه های!!! قصه های شیرین روزهای شور و شیطنت و شعر. برگرد. برگرد به قصه ات. حرف تازه ای برای خنداندن ات نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 8:40 توسط بیتا |
|
|
بازم سلام – بازم نامه(گاهی تنها واژه به داد لبهای بی فریاد می رسد) برای تو که فرصت خواندت ات بیشتر از شنیدنت است.دلتنگی و بی حوصلگی مرا به اینهمه تنهایی دم به دم ببخش. خسته ام – تو می دانی این واژه یعنی چه و شاید فقط تو بفهمی چرا؟!!!!!!!!! این نامه کمی – فقط کمی شاید – با بقیه ی نامه ها فرق می کند.احساس می کنم من هم کمی – فقط کمی شاید با بقیه روزها فرق کردم.حس و حال عجیبی دارم این روزها- روزهای پر از دغدغه و وسوسه- روزهای پر از تنهایی و دلتنگی- روزهای پر از تو و بی تو- روزهای بد- روزهای وحشی- روزهایی که حتی از خودم هم می ترسم.... پیشتر هم گفته بودم از خستگی ام- از بی دلیل ماندنم- از اینکه کم آوردم و تسلیمم.......... پر از روزمره گی شدی تو و شاید برای همین روزمرگی هایم را نه می بینی نه می شنوی!!! پر از نقطه چین و جای خالی ام- و تو واژه ی بزرگی هستی که برای معنی دادنم گران تمام می شوی. و این فقر عاطفی من هنوز پابرجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو ای بزرگ روزگار من – این کوچک تنها را دست کدام حادثه سپردی که این روزها از آینه شرم دارد؟!!! دنبال هیچ حرفی نگردهمسفر روزهای راکد من!اینجا هر چه هست همین است که میبینی- قصه ی قاب عکس مانده روی دیوار هم کهنه شده- و نقل دلتنگی های همیشگی- کلیشه ای!!! پس تازه تر می گویم بی آنکه تازه باشم!!!!!!!!!!!!!!!! تن به این حادثه ها نمی بازم – زخمی ام نه زخمی عشق- قصه ی کهنه ای که کتابها هم دیگر جایی برایش ندارند. تو حرفهایم را بین واژه هایی بخوان که پر از غصه اند نه قصه....... حرفم روایت تلخی ست که توی این کاغذهای کم تحمل نمی گنجد.حکایت سرسپردگی و دلسپردگی نیست. حرف من حرف توست که از کاغذها هم کم تحمل تری. حرف من حرف توست که باد شدی- طوفان شدی................ تو که از این حرفها چیزی نمی فهمی- این حرفها هم از تو. واژه نمیداند که تو چقدر چقدر چقدر برای کوچکی دنیای من ............................بزرگی!!!نمی فهمد!!! به آغاز ایمان داشتم زمانی – و پایان حدیث تلخی بود برایم.اینک نه به آغاز ونه به پایان به هیچ چیز نمی اندیشم.تنها به تصویر دخترکی درقاب خاموش آینه می اندیشم که حتی هیچ هم برایش بزرگ است- حتی هیچ هم معنی اش نمیکند. آمدنم حادثه و ماندنم حادثه و رفتنم حادثه ی تازه ی دیگری!!!و شاید بد حادثه اینجاست که مهمان توام. خسته تر از آنی که معنی واژه های سرگردانم را بفهمی.................. نمی فهمی- سردرگمی- نمی دانیپشت این حرفها چه درد مخوفی خانه کرده...و هیچ چیز- هیچ چیز نمیتواند این غول هول انگیز را از فضای ذهن من دور کند..............هیچ چیز حتی مهربانی دستهای تو که گمش کردم....................که گمم کرد.................... گمشدگی تنها سهمم از دنیایت شد و تنها نصیب تو از دنیایم درد گنگ این بی معنایی واژه هاست. می گویم – صبوری کن – اینبار واژه واژه دنبالم بیا- مدتهاست سمت و سوی دل من پرنکشیدی!!! صبوری کن طاقت این کاغذها را می گنجم- طاقت تورا نیز. به آینه ی تصویر من زل زده ای؟نه شعر نه شعار نه شاعری- سوالم طعم تلخ حقیقتی است آشکار. جوابی هم اگر نداشته باشی سقف تمنایم فرو نمی ریزد- می گذرم........تو مدتهاست گذشته ای. از طاقتی که دیگر نیست میگویم.نه از نبودنت خسته ام نه از نماندنت توی حریم خاکستری خلوتم. اینجا چیزی هست که نگفتنی ست باورکن اینبار نگفتنی ست. غرض گفتن حرفی ست چند.هر چند تو با کاغذ آشناتری تا من.دلم می خواست بزرگ شوم نه آنقدر بزرگ که دنیا برایم تنگی کند- و دلم می خواست کوچک بمانم نه آنقدر کوچک که دنیا گمم کند!!! دلم می خواست دهان این تنهایی مفرط که مرا مدام به خویش می خواند را گل بگیرم............ پایان مهم نیست همین دل دادن به شروع بی سرانجام قصه – زیباست. من خو گرفتم تو هم خو بگیر.اینجا اگر با چیزی کنار نیایی – کنارت می زنند.این قانون تلخ بازی ست. ((ما یکدیگر را با نفسهایمان آلوده می کنیم)) این هم قانون تلخ دیگریست. فاصله که تکرار شود آزار می کند.........این هم قانون دیگری. صبوری کن بگذار بازی کنم با کلمات و واژه هایی که یک عمر بازی ام دادند.اینبار این منم که تشنه ی فرصتم.ااین منم که برای لحظه ای مجال – باید به پابوس بی اعتناییهایت بروم...... این من آلوده به تنهایی دیگر برایت من نمی شود نه تنها برای تو که برای من نیز.فرصتم بده شاید آخرین فرصت..به سمت و سوی غریبی وا گذاشتی ام.....دلم خیلی گرفته........جمله ای تکراریست اما باور کن چیزی جایگزینش نمی شود. واژه هم یاری نمی کند.................... گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده ایم درد گو ما را بکش – در فکر درمان نیستیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:53 توسط بیتا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط بیتا |
|
|
بی پرواتر از این هم می شود از دوریت گفت و لرزش دست و هر چه که درونم را از تو پر کرده پنهان کرد؟! دست دست می کنم و پاهایم را شتابی ست برای رفتن به نا کجا آبادی که هیچ کس نمی فهمد حتی صاحب این چشمهای بسته که هیچکس را نمی بیند! و باز هیچ کس نمی فهمد......... چقدر اشتیاق مسموم تنهایی توی ریه های پوسیده ام تیر می کشد!!!!!!! و به هیچ کس نمیشود گفت- لرزش این تن از سرما نیست که اگر بود- هرم آغوش تو کافی بود برای ذوب یخبندان تنهاییم. و هر چه می کشم از اعتیادم به تنهاییست!!!!!!!!!!!!!!!!!! و هر چه می کشم از لذت گمشده ی خلوتی ست که پودرم می کند........... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:51 توسط بیتا |
|
این تکرار یک سلام دیگر است و انتظار هزارباره ی بی جواب ماندن... قصه اگر تنها این بود- دردمان همان دربدری کلاغ بی سر پناه همیشه های دور و نزدیک میشد. اما ماجرا به این سادگی به دربدری رضایت نمی دهد- خون باید بچکد بعد از تکرار هر سلام............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:34 توسط بیتا |
|
|
این از شانس بد یا خوب ما! اینم یه جورشه دیگه. به قول شاعر........بندد کمر به کشتن ما هر که بنگریم چون است؟ما به مردم دنیا چه کرده ایم؟........ حالا بماند این نیز بگذرد یه حس خیلی بد دوباره اومده سراغم اما مهم نیست نیست بی خیال. اینجا رو دوست دارم میشه گاهی راحت حرف زد. فعلا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:2 توسط بیتا |
|
|
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند فعلا همین........... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:15 توسط بیتا |
|
|
کوچه پر از رد پاست
دنبال نشانی دیگری از تو می گردم. ********* برداشت۱۰ معامله ی بدی بود......... یادت باشد من برای آمدن تو تمام خطهای این دفتر را سیاه کردم و تو با آمدنت روزگارم را............. *************** برداشت ۱۱ آمدی آمدی بعد از آنهمه انتظار اما بی انصافیست از خاطرات من و نه به خاطر من........ ************** دلتنگی هوا و گرفتگی دلم نمیذاره با این واژه های سرکش خوب کنار بیام کابوس این روزهای غریب هم از سرم دست بر نمی داره. دوباره افسار پاره میشود و دیوار پا می دهد و آزار می آزارد و ببار حکم می شود. چشم نگردان چیزی نیست.آینه فقط تو را تصویر می دهد. آینه ام با همه قهر-شاید با تو هم قهر.... اما قرارش آشتی-حتی شده با یک نفر بود.... خسته از دیدن من فقط.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:44 توسط بیتا |
|
|
ربطی به قصه ی گندم ندارد
مرا دوباره یاد آن مقصرهای همیشگی تاریخ ننداز. باز هم خودمان را گول بزنیم چه می شود؟ دروغ همیشه بد نیست. عزیز دل! ********** برداشت ۷ دوست داشتن شعر ناتمام این روزهای گنگ هجی کردن عذاب آورترین جمله ی جهان! .... دوستت دارم. یادت هست؟!!!!!! ************* برداشت ۸ حکایت سر سپردگی و دلسپردگی نیست مثل بودن یا نبودنی که-مسئله ی تمام قصه های عاشقانه بود عمری. از وسوسه و دغدغه که بگذریم آخر خط به باران و چتر می رسد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط بیتا |
|
|
حرفی رو بزن که بتونی اونو بنویسی
چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی وچیزی رو امضا کن که بتونی بهش عمل کنی ********************************** برداشت ۵ ساعت از بی حوصله گی گذشته نردبان ذهنم هم برای رسیدن به سقف حرفهایت کوتاهی میکند دیوار خمیازه میکشد ومن عجیب بی خوابم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط بیتا |
|
|
بازم چند تا جمله که می گن انرژی مثبت میده
من با خودم تک -مسخره ترین جمله دنیا اینه"من لیاقتش رو ندارم" -با توفان نمی جنگم-در اون راه می رم. -عشق اساس زندگیه پس من همه رو دوست دارم. -من در مبارزه ضربه اول رو می زنم-محکم هم می زنم. - اگه به سمت نور برم سایه ها پشت سرم قرار می گیرند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:21 توسط بیتا |
|
|
من میدونم که بهترین راه پیش بینی آینده ساختن اونه.
روز دیگری رسیده.خدا رو شکر می کنم که نمیذاره از شروع دوباره بترسم. من زندگی رو خجالت زده می کنم و به همه ی آرزوهام می رسم. از خدا بترسید چنانچه همواره او را می بینید. من هیچ وقت نمی گم وقت ندارم چون همان زمانی را دارم که دانشمندان در اختیار داشتند.*********** ********* |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:55 توسط بیتا |
|
|
این زندگی به هر نمی دانم کجا که می خواهد برود.
اما من عشق را به میان یک کلمه خواهم کشید"من و اعدادی که روزها را رج می زنند" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:50 توسط بیتا |
|
|
به تمام این لحظه ها
......... قسم نمی خورم می دانم دوباره هواییت می شوم و تو زمینگیرم می کنی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:46 توسط بیتا |
|
|
نمی خواستم اما دلم نیومد بچه واژه هامو بی سر پناه ول کنم .
یه چند تاشو کات کردم اینور. دلم دوباره گرفت. بازم پیدام کردی.بازم می زنی توی کاسه کوزه مون.می دونم. اما انصافا اینبارو بی خیال شو.اگه خواستی می تونی یه جمله مهمونم کنی.سخت نگیر.(اینم برای تو که باز اومدی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:27 توسط بیتا |
|
|
در اضطراب دستانم گم می شوم تا حس مرموز پوچی مرا به پرتگاه بودن و نبودن نکشاند در حصار نگاههای یخ زده، تا مرز انجماد پیش می روم و نگاه از دریچه ی چشمانم قندیل می بندد و حس می کنم کم کم در انتهای بودن خویش روحم روی دیواره های سست بدنم – فسیل می شود. در اضطراب دستانم گم می شوم تا واژه واژه اشکهای خشکیده در چشمانم را روی سینه ی دفتر ببارم. در اضطراب دستهایم گم می شوم تا خودم را توی قاب ساکت آینه نشناسم و بگذرم!... و فردا طلوع اولین لبخند دروغینم باشد. وقتی که سایه ها مرا –دیوانه وار – از خودشان می دانند، و با تکان سر به یادم می آورند که می شنوند. در اضطراب دستانم گم می شوم تا مسیر تاریک و هر روزه ی خانه را بین دلهره هایم مچاله کنم و دور بریزم. در اضطراب دستانم گم می شوم – گم می شوم- گم می شوم- تا شاید قاصد مرگ از پیدا کردنم عاجز بماند - می خواهم با زندگی بی حساب شوم- .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:4 توسط بیتا |
|
|
...پلی ست برای رسیدن من و تو به حجم پر از سکوت آرامش.وقتی که دستها با آهنگ دلتنگی – پا به پای قلم- کوچه پس کوچه های دفتر را طی می کنند و تو از واژه پر و خالی می شوی، چه احساس پاک و لطیفی سر تا سر روحت را فرا می گیرد. شعر ؛ شروع یک حادثه ی قشنگ است- وقتی که در تکراری همیشگی – لحظه هایت مدام خمیازه می کشند و عقربه های ساکت ساعت بی حوصلگی ات را نیش می زنند. ...و شعر حرف مشترک بین من وتوست- حالا که از هجوم سیم و سنگ و سیمان- سیب و سلامتی و سادگی – می سازیم؛ تا به دیگر سایه های شهر بفهمانیم،هفت سین روزگار ما – تنها با سلام هم کامل است.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط بیتا |
|
|
چه باشی –چه نباشی؛نامه ام را باید بنویسم، حالا که اینهمه انتظار – توی کوچه پس کوچه های زندگی – آنقدر گم شد که تو حتی توی خواب هم سراغی از تنهایی هایم نمی گیری. اگر باشی پشت حصار کاغذ – باید بدانی اینهمه دعای مستجاب نشده در آسمان و رسوب شده توی دل من از کجای وجود پر از رویای تو آب می خورد! اگر هم نباشی – گناه این همه اشک وقت و بی وقت – به گردن پنجره ای که آدم را یاد انتظار می انداخت. ما بی تقصیریم- بی تقصیریم – چون سبزیم،و سبزها باید تقاص بدهند –تقاص تن ندادن به شبیخون پاییز. بگذریم... گناه دیوار بود. دیواری که اگر خراب نمی شد،چشمهامان در هم گره نمی خوردند، و اگر دوباره از نو ساخته نمی شد،فاصله ویرانمان نمی کرد.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:2 توسط بیتا |
|
|
هنوز هم اصرار داری پابه پای عقربه های ساکت زمان پیش بروی؟ هنوز هم می خواهی لحظه لحظه خودت را توی این حادثه ها ثبت کنی؟ نمی بینی – دیوارها چگونه به صدا درآمدند تا تو اینقدر سنگینی شانه هایت را روی تنهاییشان نیندازی. تمامش کن قصه گوی شبهای خالی! اینجا کسی به لای لای صدای تو نیازی ندارد، اینجا با ملودی دردی می خوابند که با تمام سلولهایشان حسش کرده اند. اینقدر خودت را به در و دیوار این قفس نکوب – قرار نیست نه در این قفس باز شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:1 توسط بیتا |
|
|
... با همین سه نقطه ی کوچک به پابوس سوالهای خاکستری رنگ سایه ها می روم تا به نا گفته هایم بذر بی اعتمادی نپاشند. می دانم معنا کردن این سه نقطه چقدر ذهن هاشور زده شان را مشغول می کند خنده دار است برای تزیین جملاتمان از این سه نقطه استفاده می کنیم و حتی از نفرینشان نمی ترسیم اما من –نه-. اختیاری نیست وقتی دست به دامان این سه نقطه می شوم، دستم عاجز می ماند، نردبان ذهنم کوتاهی می کند برای همین ستاره چیدن را به سقف بلند رویاهایم می سپارم و دخیل این نقطه می شوم. این سه نقطه یعنی ؛ سیر سکوت زندگی من شاید هم مسیر پر تلاطم حرفهای تو و شاید جاده های پر پیچ و خم نوشته های یک شاعر،وقتی که دل به دفترهای نیمه بازشان می سپاری تا یک لحظه خودت را به دنیایشان راه بدهی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط بیتا |
|
|
چند آجر دیگر فاصله مانده تا سقفمان یکی شود
بی بهانه گی عذاب آور تر از تنهایی ست دستها یت اگر به چیزی آویز نباشد زمین تو را با تمام وسعتت می بلعد
هر چه گندم کاشته ام برای تو اشتباه آدم و حوا را تکرار نمی کنم... آینه ها بدانند؛ تصویر هاشورزده ی این خاکی سرگردان از این که هست تیره تر نخواهد شد هر چه می خواهند طعنه بزنند. بیهوده این حوالی پرسه نزن در تنهایی من خبری نیست...
زمزمه ی مرگ است آنچه آواز قناریها را دلتنگ می کند وسعت مهم نیست-برای پرنده قفس همیشه قفس است!
زمین زندگی ام پر از جوانه های نورس شوقی ست که اشکهایت آبیاریشان می کند. ببار –این قطره ها خون بهای غرور من است!
به تبعید گاهمان عادت کرده ایم و به خوردن آن میوه ی ممنوعه- چاره ای نیست ما باید هوا را ببلعیم تا آدمیتمان را ثابت کنیم... پرواز بهانه است پرنده دلتنگ آسمان می شود. همین چند لحظه ی کوتاه... تو را به حرمت این بارانهای سوزناک، مدارا کن-شاید فردا روز ما نباشد! چشمانت را نه- اما نگاهت را می توانم گاهی سهم خودم بدانم وقتی در گذر دقایق مغشوش روزگار- مرا به جای دیگری، اشتباه... جاده را آه کشیدم و سفر آغاز شد تپش در امتدادجاده بود و شور در ابتدای من. پلک زدم و جاده مچاله شد... سردم شد کسی انگار دست به دست چشمهای تو داد تا بسته بماند و من در زمهریر تنهایی یخ بزنم. دیروز کلاغ ها آمدن تو را- امروز تو آمدن پاییز را- فردا من رفتن تو را- و روزی کلاغ ها مردن مرا... نمی توانی هوایی ام کنی مدتهاست- زمینگیر شده ام... پشت چراغ های قرمز دنبال دلخوشی اش می گشت می خواست بین ترافیک ابدی سایه و صدا خط عبور تمام عابران را پاک کند-عابرانی که جز عبور چیزی نمی دانستند- تا خودش بماند و دستانی که سبز شدن چراغ زندگیش را دعا می کند! پژمرده شدنت بی حکمت نیست گفته بودم گلها را لگد نکن... می شناسم خاموشی تنها مرام آشنای پنجره هاست. تو هم خوب می دانستی که – شکستی و رفتی. سرم که به هیچ سنگی نخورد تو تمام سنگریزه های دستت را به جای آن گنجشک به من بزن- شاید... آدم که شدم با وسوسه ی هزار حوا هم در این برزخ نفس نمی کشم! پنجره ات را باز کن نه – نه به خاطر من- نمی خواهی دیوار اتاقت نفسی تازه کند... کنار این آسیاب کهنه می مانم می خواهم ببینم راست می گویند؛آبها از آسیاب بیفتد- تو می آیی! ... ... حالا نمی رنجم اگر سپید شدن موهایم را... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:56 توسط بیتا |
|
|
از انتهای سکوت حرق نزن هنوز حنجره ام انتهای فریاد است. تو با آن چشمهای مبهم تولد شوق را در دستانم ندیدی وگرنه از مرگ چیزی نمی گفتی! من هنوز در آغاز خط جاده ایستادم و تو اگر با دستهایت خطوط جاده را پر نکنی به راه خواهم افتاد صبر کن با اشکهای دروغینت جاده را خیس نکن روی باران رد پای هیچکس نمی افتد مرا از گم شدن هم نترسان که روزهای رفته ام همه گم بودند و من با گمشدگی همزادم.. تو ای سایه ی وحشت انگیز خیال - ای بانوی سیاه پوش قصر آینه- - چهره ی مرا از نقابت پاک کن - من و تو نمیتوانیم یکی باشیم - از انتهای سکوت حرف نزن تا با ابتدایی ترین فریاد بگویم آینه ها دروغ می گویند تا با ابتدایی ترین فریاد تصویر دروغین تو را در هم بشکنم این دستها را ببین بارها قلم شده اند تا با قلم انس گرفته اند پس تو از انتهای سکوت حرف نزن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:52 توسط بیتا |
|
|
سکوت می کنم ولی پر از هوای گفتنم چقدر محو رفتنی- چقدر اهل ماندنم سکوت می کنم ولی نفس هوار می کشد که این سکوت کهنه را به خاطر تو بشکنم چه بی خیال می روی به سوی سرنوشت خود چه حس گنگ و مبهمی نشسته است بر تنم تو مثل یک تولدی- میان مرگ لحظه هام و من چقدر بی تپش اسیر جان سپردنم (تو سهم یک غریبه ای) همیشه حرف چشم توست ... سکوت می کنم ولی پر از هوای گفتنم
او برای گم شدن آماده بود قلب او مثل نگاهش ساده بود توی چشمان نجیب و روشنش سایه ای از بی کسی افتاده بود هاله ای از حسرت و دردی غریب بی صدا در خلوتش استاده بود با تمام خستگی های تنش همچنان چشمش به سوی جاده بود مثل رفتن ساده بود و بیقرار او دلش را هم به غربت داده بود رفت و دیگر چشم من او را ندید او برای گم شدن آماده بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط بیتا |
|
|
پنجره برای من – آینه برای تو من بتم شکسته شد – وای از خدای تو آسمان نشسته است- راه عشق بسته است من کجای این زمین- راهی کجای تو این کجای ناکجاست- آخر غزل خداست این تمام ماجراست- این که ماجرای تو، راه را ندیده کرد در شبی سیاه و سرد باز قصه بود و درد – باز هم هوای تو باز در شب کویر – بی حضور باد و مه شعر من غریب ماند مثل رد پای تو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:12 توسط بیتا |
|
|
قاصدک هان چه خبر آورده ای
از کجا وز که خبر آورده ای انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که تو را منتظرند برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی قاضدک اینجا در دل من همه کورند وکرند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:23 توسط بیتا |
|
|
آیا می دانید:
زندگی مثل یک دستمال لوله ایست- هر چه بیشتر به انتهایش نزدیک شویم سرریعتر حرکت می کند. پول شخصیت نمی آورد(این از اون حرفا بود ها-پول چیا که نمیاره.بعضی ها هم دلشون خوشه.همون جریان علم و ثروته که من همیشه سرش با معلما دعوا داشتم) تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند. خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید-پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم. چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد. این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان. وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخند جدی از ما دارد. هیچ کس از نظر ما کامل نیست مگر زمانی که عاشق شویم. زندگی دشوار است اما ما از آن سخت تریم. فرصت ها هیچگاه از بین نمی روند-شخص دیگری آنها را از ما می گیرد. لبخند ارزان ترین راهی ست که می شود با آن نگاه را وسعت داد. همه می خواهند روی قله زندگی کنند اما تمام شادیها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن به سوی قله هستیم. زندگ ما مجموع انتخابهاییست که انجام داده ایم. اینم از این. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:44 توسط بیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا نه از قانون خبری هست نه از قاعده.
جایی که حرفهاشان بوی قرارداد می دهد - نمی شود صادقانه حرف زد. همین. |
| پیوندهای روزانه |
|
ازما....دنیای عزیزم آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نمک و نمکدون |
|
RSS
|